تبليغاتX
D 4 Diary

D 4 Diary

روزمرگی ها، خاطره ها و یادداشت های من

دیروز عصر همه باهم رفتیم یه خرید کوچولو و برای برگشت پیاده در حالیکه همه جا یه توقف کوتاه میکردیم برگشتیم. همه ش نق می زد و بالاخره نزدیک خونه هی می گفت که بغلم کن. وقتی برگشتیم و چایی می خوردیم بعد از یک سکوت کوتاه روشو کرد به گران مامانش و گفت؛ پسرخاله م برای من یه یادداشت نوشت. تو اون نوشت که من برم تهران پیش ش. من می خوام بگم که ما حتما می ریم ولی خیلی سال دیر چون الان اونجا یه چندتا جنگ هست!!! و اینطوری همه ی ما رو متاثر کرد. کلی قربون صدقه ش رفتم که اینقدر آقا شده بود. بعدش فوری شروع کرد به عذر خواهی که تو راه نباید نق می زد. و بیشتر جیگر من شده بود.

چند وقتی هست که خواب هاش رو برامون تعریف می گنه. قبلا یه بار صبح که بیدار شده بود گفت که خواب دیدم فیشی حرف می زنه. یه بار دیگه هم تعریف کرد که... 

+ نوشته شده در  2009/7/12ساعت 4:14  توسط مینوش  | 

دلم برای خودم میسوزه. 

شکنجه گر من در کنارم داره پینک فلوید گوش می کنه. کسی که براش اونهمه زحمت کشیدم. قدم به قدم برای پیشرفتش زحمت کشیده بودم. خدایا کاش وجود داشتی. کاش میشد به یه چیزی تو این دنیا دل خوش بود. خسته شدم. گلوم از بغض داره می ترکه. نمی تونم قوی باشم. دیگه انرژی ندارم. کاش میشد برای کسی تعریف کنم. ... کوچولوی دیروز چقدر زود بزرگ شدی. بیچاره. دلم برای کودکی م تنگ شده. برای روزهای بیخیالی. برای زندگی راحت تو بغل پدر و مادرم. برای روزهای نوجوانی. برای روزهای عاشق داشتن. برای روزهایی که ازشون خوب استفاده نکردم. دلم برای خودم میسوزه. 

کاش این برگ از خاطرات به خاطرات پسرم اضافه نمیشد...

+ نوشته شده در  2009/6/20ساعت 2:8  توسط مینوش  | 

دیگه شروع کرده خودش برام خاطراتش رو تعریف کنه. تا به حال می بایست من دونه دونه ازش می پرسیدم و او هم البته جواب میداد. اما امروز شروع کرد برام بگه که یه نمایش شیر و پروانه بازی کردند. غذا چطور بود.

دیروز می گفت: امریک بهترین دوست من هست پس من باید از تو بیشتر دوستش داشته باشم. دلم شکست ولی فکر می کنم منظورش این نبود.

مربی ش تعریف می کرد که چند روز پیش درباره گل بنفشه که در فرانسوی بهش پانسه گفته می شه صحبت می کردند و او سوال کرد چرا اسم گل پانسه است مگه پانس میکنه! و کلی خندیدیم که چقدر سوال هاش ملوسی اند!

هنوز تو دلش مونده که تو روز تولدش براش جشن نگرفتیم و چند روز قبل اینکارو کردیم. راست میگه بچم. دیگه تو همون روز جشن میگیریم.

اوه درباره انتخابات که این روزها بحث ش داغه کلی مشارکت می کنه. چند روز پیش می گفت تحریمی ها خشن ند چون اگه رای ندهند اونی که برنده میشه ناراحت میشه که چرا بهش رای ندادند. دیروز می گفت امتی نجات الان داره گریه میکنه. و این بعد از این بود که براش تعریف کردم احمدی نژاد آدم خوبی نیست و مردم می خواهند که اون دیگه رییس جمهور نباشه. همه ویدیو ها رو با ما نگاه می کنه و برای خودش تحلیل داره!!!!

+ نوشته شده در  2009/6/12ساعت 4:8  توسط مینوش  | 

دیسکو

دیشب درحالیکه داشتیم درباره اوقات فراغت حرف می زدیم یک دفعه حرف به این کشیده شد که شاید یه روز با خودش بریم دیسکو. که بهمون پیشنهاد داد: اون روزی که من بودم کرش (مهد) خوب می رفتین دیسکو دیگه. یه روزی که دوباره میرم شما برین باشه؟


+ نوشته شده در  2009/5/31ساعت 13:17  توسط مینوش  | 

Le Pôle Nord

Depuis hier il répète qu'il veut m'emmener au Pôle Nord! c'est juste parce qu'il écoute beaucoup une histoire avantureuse sur cet endroit. Mais moi j'adore l'entendre de lui. Surtout quand it dit: "Mummy j t'emmene partout  tu veux!" je ne sais pas pour quoi il dit comme ca; mais je les adore, 

je les adore, je les adore...!!  


+ نوشته شده در  2008/12/18ساعت 23:3  توسط مینوش  | 

مگس ارتباطاتچی

بیچارم کرد. یکساعتی بود که با کنترل تلویزیون ور می رفت. آخرش به این نتیجه رسید که روشن نمیشه. یعنی زورشو نداشت روشن ش کنه. بعدش اومد سراغ لپ تاپ من. دم به دقیقه رو کارهای من سرک کشید. دید نمیشه رفت سراغ مونیتور آقای شوهر. اونجام نشد ایمیلشو چک کنه. ولی آقای شوهر این حرفها سرش نشد. صدای چند ضربه روزنامه لوله شده شنیدم. احتمالا ارتباطچی با ضربات یک وسیله ارتباطی چاپی ...

 

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت 0:47  توسط مینوش  | 

امروز

امروز خبر شدم که کاری که به ناچاری پذیرفته بودمش تقربا لغو شده. خوشحال نشدم اما ناراحت هم نشدم. از اینکه بخواهم دوباره پسرکم را تنها تر کنم ناراحت بودم. اما از طرفی هم شرایط موجود را دوست ندارم. ترجیح میدادم در تنهایی باشیم اما این شرایط نباشد. نمیدانم چرا نمی فهمد که باید خودش را تغییر بدهد.

پسرکم چند شب پیش ساعت چهار صبح بیدار شد و خواست بره دستشویی. بعدش یکراست راهشو کج کرد و اومد رو مبل جایی که من دفتر و دستکم رو پهن کردم نشست و خندان نگاهم میکرد. گفتم به به آقا رو باش. چرا اومدی اینجا؟ گفت خوب دیگه بیدار شدم و اومدم کار کنم! ددیش اومد و با کلی شوخی خواست ببردش اما تقاضای "پنیر صاف" کرد. پسرکم به پنیر ورقه ای میگوید پنیر صاف. و بعد همینطور که می خورد گفت: من یه ایده خوب دارم. ما می تونیم یه ماشین آب بزنگو درست کنیم." ما خندیدیم که این دیگه چه ماشینیه و ایشان توضیح دادند که اگر پنیر را توی دهنش بگذارد و بعد ... دیگه توش موند و نتونست طرحش رو زیاد خوب توضیح بده.

وقتی یک سال و چند ماهش بود شروع کردم باهاش به انگلیسی صحبت کردن و او هم آن وقت ها کلمه های فارسی رو با صفتش جا به جا میکرد. یکی از مضاف و مضاف الیه هایش که تا همین چند وقت پیش براش مونده بود: آب شیر بود. به شیر آب می گفت آب شیر.

 

+ نوشته شده در  2008/8/18ساعت 22:35  توسط مینوش  | 

این روزها

این روزها پسرکم خیلی برای دیدن اسباب بازی های کودکی ما بی قراری می کنه. وقتی برایش از اسباب بازی های خودمان تعریف می کنیم فوری ابراز علاقه می کنه که: هنوزم داریش؟ و وقتی یکبار برایش توضیح دادم که آنها را اسباب کشی نکردیم و با خودمان نیاوردیم، دیگر به خوبی به یادش مانده که آنها اینجا نیستند. اما همچنان هر بار می پرسد که آیا آنها هنوز پیش مادرجون هستند؟ انگار همینقدر که باشند برایش آرامشی هست. دوستش دارم.

امشب ددی ش برایش از اسباب بازی هایش می گفت و اینکه چطور آنها خراب شدند. وقتی حرفش تمام شد و وقتی سوال همیشگی که آیا هنوز داریش تمام شد؛ عسلکم دو تا دست کوچولوشو برد بالا و به هم وصل کرد و گفت: اصلا درهای تانک ت اینجوری بسته میشد؟

وقت خواب یک خاطره او تعریف می کرد و یک خاطره من و این پسرک فسقلی با علاقه تمام گوش می کرد و گاهی می رنجید که چرا عروسک ها خراب شدند و یا چرا کفش های خاله و ددی گم شدند و اما اگر هپی اندی وجود داشت لبخندی به لبان خوشگلش می نشست که در تاریکی اتاق مشخص بود.

برایش گفتم زود بخواب چون فردا صبح باید برویم و برای استفانی یک کادو بخریم. ناگهان گفت: اوه مامی اسفانی دیگه می خواد پختیرق * کنه. می خواد بره تو یه کخش** دیگه تخویه*** کنه. من خیلی ناراحتم. عزیزکم اولین باری بود که بدون اینکه سوژه حضور داشته باشه پسرکم اینطور اندوه خودش رو نشون داد. از دست استفانی.

موقع شام برایم تعریف کرد که: وقتی تو مهد خوابیدم خواب دیدم که دارم اسمارتیز می خورم. و من دلم خواست آرزوی پسرم را برآورده کنم و فوری گفتم خوب بذار پس دسر بهت اسمارتیز بدم. همین دهنی که بیموقع باز شد باعث شد پسرم بقیه شامش رو نخورد! از دست تو مامی. آخرشم اینقدر سرگرم بازی و کتاب و قصه و خاطره شدیم که اصلا یادمون رفت دسر بخوریم!

    رفتن   partir * 

   مهد کودک   creche **

کار کردن travailler *** 

+ نوشته شده در  2008/8/11ساعت 23:17  توسط مینوش  | 

امروز

امروز زودتر از معمول رفتم دنبال پسرکم. به قول خودش زودتر رفتم او را chercher کردم. داشت بازی میکرد و من اگر مربی اش مرا ندیده بود می رفتم بیرون و منتظر می ماندم تا بازی اش تمام شود. حیف که این مربی ها دوست دارند  زودتر کارشان تمام شود. به هر حال تا صدایش کردند عسلکم با قدم های محکم که صدایش از آنطرف ساختمان مهد تا جایی که من بودم می آمد، دوید. وقتی رسید گفت مامی من داشتم بازی می کردم. گفتم عسلم من میرم خرید و بعد میام دنبالت ولی ترجیح داد با من بیاید. ناراحت شدم که با نگرانی های احمقانه ام کیف پسرم نیمه کاره ماند. امیدوارم بتوانم به این نگرانی ها خاتمه بدهم. نگرانی ام همه اش از این است که نکند پسرم دوست داشته باشد بیشتر با من باشد و من این لحظات را از او دریغ می کنم. امروز دوست نداشت برود مهد و این حس من هم تشدید شد.

طبق معمول از من خوردنی خواست. گفتم میرویم و می خریم اما برات شیر آوردم. وقتی شیر خورد گفت: مامی چیزی هم آوردی که با دندون بخورم؟ دیگه مامی ش مرد از خنده.

این مشکلی هست که پسر من هم مثل بقیه بچه هایی که خارج از ایران زبون باز می کنند باهاش مواجه هستند. دیگران به زبان ایراد می گیرند ولی پسرک من هنوز دنبال واژه صحیح در زبان فارسی می گرده و باورش نمیشه که ما برای خوردن و نوشیدن دو تا واژه جدا نداشته باشیم. از اولش که جمله بندی می کرد می خواست به انگلیسی هم برای نوشیدن آب بگه آب خوردن. وقتی تصحیح ش می کردم تعجب می کرد. حالا اون زبان ها رو قبول کرده ولی این یکی رو باورش نمیشه که کم داشته باشه. اگر بهش بگم که نوشیدن هم هست میخواد که اونو بکار ببره. مثلا حدود چهار ماه پیش براش قصه "زال و سیمرغ" را خوندم. پرسید خشمگین یعنی چی؟ گفتم اینها کلمه های خیلی قدیمی هست تو حرف زدن الان ما به کار نمیره. ولی چند روز پیش برای اینکه روی عصبانی بودن قهرمان داستانش تاکید کنه گفت: اصلا ددی، اون خیلی هم خشمگین شده بود.

چند روز پیش بسته اسمارتیزش از دستش افتاد روی مبل و همه خالی شد. ما نبودیم و ندیدم. بعد همه رو جمع کرد ریخت تو بسته. بعد اینقدر ذوق زده شد که ما رو صدا کرد و گفت: سورپرایز. سورپرایز. مامی ددی بدوین بیاین من براتون یه سورپرایز دارم. ازمون خواست چشمامون رو ببندیم. وقتی بستیم اجازه داد که دوباره چشامون رو باز کنیم. ما چیز عجیبی ندیدیم و پرسیدیم پس سورپرایزمون چی شد. گفت: خوب همینه دیگه. سورپرایزتون مبله. گفتیم چی؟ گفت خوب یعنی که اسمارتیز هایی که ریخته بود رو مبل رو ranger کردم!

 

 

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 21:39  توسط مینوش  | 

دیروز

دیروز هم دلم خواست که خودم بروم دنبال پسرک. انگار لحظات با او بودنم کم است وقتی که به مهد میرود. وقتی رفتم تو استگاه اتوبوس یادم افتاد باز هم چیزی برای خواندن نیاوردم و طبق معمول باید می نشستم به دیگران نگاه می کردم. مردی که ظاهری اداری داشت با تردیدی به من و خانم دیگری که او هم از قضا مطلبی برای خواندن نداشت و به دیگران نگاه میکرد، خیره شده بود. هی می رفت به سمت او تا سر صحبت را با او باز کند و هی برمی گشت به سمت من و حرفش را قورت میداد. تا اینکه بالاخره انتخاب کرد و آمد پیش من نشست و گفت: ببخشید می تونم یه سوال بپرسم. پیش خودم فوری جوابی را که معمولا می خواهم به آنها که گدایی می کنند بدهم اما همیشه دیر می شود، آماده کرده بودم. اما به ظاهر آن مرد گدایی نمیامد پس به جای اینکه بگویم فرانسوی بلد نیستم گفتم: خواهش می کنم. گفت: به نظر شما عینک قشنگ تر است یا چشم های شما. تو دلم گفتم بابا ما اینقدر از این چیزها تو ایران شنیدیم. شما تازه شروع کردین اینجوری سر صحبت باز کنین. برو خدا روزیتو جای دیگه بده. بعد خندیدم و گفتم چه سوال جالبی. بعد گفتم: ببخشید من فرانسوی م زیاد خوب نیست. گفت: به چه زبانی  صحبت می کنید؟ سوال تکراری ایی که هر روز دست کم یکبار از من پرسیده می شود. بیشتر جوش آورده بودم. گفتم: پرسن persanne . گفت: چی؟ تو دلم گفتم خدا رو شکر نمیدونه چیه. ذوقی کردم که نفهمید. دیدم نفهمید دوباره گفتم: آره پخسن. و هی گفتم اصلا نمی شناسید نه. آره من پخسن صحبت می کنم. و همان موقع شانس آوردم که اتوبوس آمد. موقع سوار شدن باهاش خدا حافظی کردم. بازم شانس آوردم که تونستم رو صندلی جلو کنار یه خانم خیلی پیر بنشینم و مرد مجبور بود جلوی ما بایستاد. حالم بهم خورد. و موقع رفتن با نگاه مودبانه ای آمد جلو و به امید دیدار گفت. گفتم حتما...

خلاصه اینم از این. رفتم دنبال پسرک. تو راه نان شیرمالی که برایش برده بودم را می خورد و کبوتر ها را هم مهمان می کرد. یکبار هم به من تعارفی کرد که این البته خیلی کم پیش میاد. و بعد از آن توضیح داد:

مامی اون پیژونه خیلی ملن* بود. میت دو پنی** که به تو میدادم رو می خواست از اون لوانی*** بیاد و بخوره. و این کلمه آخرش که با ی فارسی قاطی شده بود منو به قهقهه انداخت.

جیگرو اصرار کرد که یه آب نبات بی فایده براش بخرم. بعدش تو خیابون خواست مزه ش کنه دستش رو کرد تو قوطی و یه دونه که اندازه برنج بود درآورد ولی بعدش تمام قوطی خالی شد تو خیابون و گفت: مامی این بیمزه بود تازه بازم توش هست هنوز. ما که به هر حال نمی خوریم. گفتم: آره عسلی نذر داشتیم به اون خانم پول بدیم. گفت: چی؟ نذر چیه.

حالا خوابیده. یادم رفت ازش بخوام دوباره ددی م بشه و مثل دیشب کلی بوسم کنه و بهم بگه خوب بخوابی. خوابهای خوب ببینی. فردا شب حتما باید یادم بمونه که ازش بخوام.

       malin زرنگ

miette de pain خرده نان

loin دور

 کبوتر pigeon

توضیح اینکه پسرک من فارسی خیلی خوب صحبت می کنه. قد یه آدم بزرگ کلمه بلده و از شاهنامه گرفته تا اصلاحات فارسی کامپیوتر رو خوب صحبت می کنه ولی گاهی هاردش قاطی میکنه دیگه.

+ نوشته شده در  2008/7/26ساعت 21:36  توسط مینوش  |